امشب احساس می کنم یکی داره خفه م می کنه... نفس کشیدن هم برام سخت شده ... امشب با الهام حرف زدم ... sms زد و حال مامانو پرسید ... گفته بود که هر وقت وبلاگمو می خونه حالش گرفته می شه ... یه جورایی هم عذاب وجدان داره و ...

نمی خوام اصلا فکر عذاب وجدان رو بکنه ، من از الهام ناراحت نیستم و تو این قضیه اونو مقصر نمی دونم ... ولی نمیتونم قبول کنم که دیگه امید نداشته باشم ... ازت خواهش می کنم اینو از من نخواه ... واقعا نمیتونم ... نمیتونم فراموشت کنم ... نمیتونم دوست نداشته باشم ... اگه اینجا اذیتت می کنه دیگه اینجا نمینویسم ...

خدایا خودت از دلم خبر داری ... خدا جونم کمکم کن ... التماست میکنم خدا