خودخواهی

 

اصلا نتونستم بخوابم و همش کابوس دیدم ... الانم دارم می رم سر کلاس ولی اصلا حوصله کلاسو ندارم برای اولین بار تو این مدت تو یه روز ۲ تا مطلب نوشتم ... چقدر سخت بود که امشب رو به صبح برسونم... چرا ما آدما اینهمه خودخواهیم؟ چرا ؟ بخشیدن و گذشت کردن خیی سخته؟

اوج خودخواهی اینه که همه چی رو فراموش کنی ... انگار اصلا کسی وجود نداشت ... انگار که از اول تنهای تنها بودی ... فقط خودتو ببینی و بقیه هیچ ... بخشش و دادن زمان برای جبران گذشته خیی سخته؟ مگه چی میشه که ما بگذریم و ...

 خدا روزی قاضی می شه با چشم و گوش دل و آن روز مجالی نیست برای بخشش و فراموشی

خودخواه شده ایم ، بخشیده ایم ، فراموش کرده ایم و نمی شناسیم ،به همین سادگی!

بی اراده متولد می شویم ... بی اختیار زندگی می کنیم ... بدون اینکه بخواهیم می میریم و نمی توانیم در تولد و مرگ دخالتی داشته باشیم ... اما بیایید آنطور که دوست داریم دیگران را دوست داشته باشیم، تا وقتی که برای همیشه می رویم خاطرمان در ذهنها و خاطره ها باقی بمونه ...

بیایید دلی را نشکنیم تا نشکنند دلمان را

 

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

امشب احساس می کنم یکی داره خفه م می کنه... نفس کشیدن هم برام سخت شده ... امشب با الهام حرف زدم ... sms زد و حال مامانو پرسید ... گفته بود که هر وقت وبلاگمو می خونه حالش گرفته می شه ... یه جورایی هم عذاب وجدان داره و ...

نمی خوام اصلا فکر عذاب وجدان رو بکنه ، من از الهام ناراحت نیستم و تو این قضیه اونو مقصر نمی دونم ... ولی نمیتونم قبول کنم که دیگه امید نداشته باشم ... ازت خواهش می کنم اینو از من نخواه ... واقعا نمیتونم ... نمیتونم فراموشت کنم ... نمیتونم دوست نداشته باشم ... اگه اینجا اذیتت می کنه دیگه اینجا نمینویسم ...

خدایا خودت از دلم خبر داری ... خدا جونم کمکم کن ... التماست میکنم خدا

بغض

 

تا حالا فکرکردی وقتی نتونی با واژه ها هم بغض هرگز نشکسته رو بشکنی ...

اون وقته که تو ميمونی و فرياد اشکهات که برای شکستـن حصارشيشه ای دارن ثانيه شـماری ميکنن ...

وقتی داری لـحظه هات رو با يه خيال آبی که داره روز به روز برات يه خاطره ی خاکستری ميشه پرکنی ...

برات سخته از اميد حرف بزنی ونقش يه آدم شاد رو بازی کنی ...

برات سخت ترميشه وقتی دور و برت پرآدمهای مهربونی باشن که ميخوان کمکت کنن اما تو نتونی حرف دلتو بزنی ...

سخته ببينی که ديگه خودت هم حوصله شنيدن دلتنگيهای دل تنهات رو نداری ...

و اونوقته که قلب سنگيت می مونه و بغضهای تلنبار شده ش که بايد زيرغبار زمان رنگ خاطره رو به خودشون بگيـرند و مدفون بشن...

وسعت دوست داشتـن هـميشه گفتنی نيست ...

گاه نگاه است ...

گاه لبخند ....

                    و گاه سکوتيست ابدی ...

هرگز

 

نـمي دونـم چی بگم، چی  بنويسم...دوست دارم از خودم بنويسم... حرفهای خودمو ، ولی ...تا تصميم ميگيرم بنويسم نـميدونـم چی بنويسم، چجوری بنویسم... هـمون بـهتر هيچی ننويسم.
چند شبه که اينقدر فکر کردم و اينقدر حرف بوده که خواستم بنويسم ولی نـميدونم چرا وقتی ميخوام بنويسمشون نـميشه... نه ميشه بنويسم و نه ميشه ازشون حرف بزنـم.
نـميدونـم چرا سکوت رو به هر چيزی ترجيح ميدم... نـميدونـم تا کی ميشه سکوت کرد...ولی نميخوام به سکوت عادت کنم.
سخته ، ولی ... چيزی برای گفتن ندارم ... جز اینکه بگم دوستت دارم و هیچ وقت فراموشت نمی کنم ... هیچ وقت ... الهام هرگز فراموشت نمی کنم و تا همیشه منتظرت می مونم ...


رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند
طعم توفیق را می چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است
" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم

 
دکتر علی شریعتی

پیانو

 

آمدنت یک حادثه بود...من تو را از پشت سطور آشفته ی نوشته هایت یافتم...ماندنت امیدوارم کرد...باور کردم وجود کسی را که تنهایی هایم را درک کرده...باورم شد کسی هست که او هم یک قلب شکسته و یک دل زخمی دارد...

و حالا رفتنت...رفتنت هم ماجرای غریبی دارد...رفتنت یادآور همه ی سختی ها وتکرار تمام تنهایی هاست...رفتنت هم یک حادثه بود اما نه به شیرینی آمدنت...

 نمیدونم چی بگم ... دلم هواتو کرده ... اون شب که sms دادی و حال مامانو پرسیدی خیلی دلم می خواست که صداتو می شنیدم و باهات حرف می زدم ... می دونستم اگه اصرار می کردم تو قبول می کردی که زنگ بزنم، ولی میدونستم که با شنیدن صدام اعصابت خورد میشه و دلت نمی خواد که صدامو بشنوی، واسه همین ترجیح دادم که ...

 زندگی ما آدمها هم شادی داره هم غصه ... نمیشه که همیشه شاد بود، اگه همیشه شاد باشیم قدرشو نمیتونیم بدونیم ... ولی شادی و غم در کنار هم معنی دارن ... بهم گفتی که تا حالا کسی رو ندیدی که بتونه خودشو عوض کنه، ولی اگه کسی واقعا بخواد می تونه این کارو کنه ... من این مدت تونستم کاری رو بذارم کنار و دیگه تکرارشو نکنم که مطمئنم اگه بهت بگم باور نمی کنی ولی من این کارو کردم ، کاری که باعث شده بود اعتماد به نفسمو از دست بدم ... نمیدونم تونستی حدس بزنی یا نه ؟ ولی خیلی خوشحالم که تونستم و ازت ممنونم ... چون تو بودی که باعث شدی ... آره بعضی وقتها یاد آدمها هم می تونه به همدیگه کمک کنه ... ممنونم

این روزها نوبت غم و غصه هامه ... پس باید دکمه های سیاه پیانو زنگیمو فشار بدم ...

زندگی مثل پیانو است دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها اما زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید وسیاه را با هم فشار دهی...(بالزاک)

امیدوارم که خدا خودش کمکم کنه

 

دو شب هست که نمیتونم بخوابم ... همش دارم فکر می کنم ... امیدوارم که خدا خودش کمکم کنه ... کمکم کنه که بفهمی تو دلم چی میگذره ... مطمئنم که احساس الانمو نمی تونی بفهمی ... می دونم خیلی تردید داری درباره من ... همه چی رو می سپارم به خدا ... واقعا نمی خوام با sms و زنگ اعصابتو خرد کنم و آرامشتو به هم بزنم ... مامان حالش بهتره ... براش دارو گیاهی گرفتیم که قبلا هم مصرف کرده بود و حالشو بهتر کرده بود، سعی می کنم حواسم بیشتر بهش باشه

وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم
بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم
و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود
بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند
خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت
اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت
ولی نظرت را از من مگیر
یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی .

؟

 

... نمیدونم چی بگم ... نمی دونم چیکار کنم ...

خدا جونم واقعا دلم گرفته ... خدایا ...

چشمهای خیسم، واسه دیدنت بی قراره

 

خدا جونم ... وقتی دلم از درد و فشار و غصه در حد انفجاره به تو پناه میبرم ... چون حامی و مونسی بهتر از تو نیست که بتونم باهاش دردو دل کنم ... فقط تو میدونی که تو دلم چی میگذره و از حاجتم خبر داری ... این دنیای تاریک برام خیلی سخت و ترسناک شده ... خدا جونم از غم دوری و تنهایی و پشیمونی بد جوری دارم می سوزم ...خدایا من شایسته رحمتت نیستم اما تو رو به مهربونیت و کرمت قسم می دم حاجتم رو رد نکن ... ازت می خوام کمکم کنی که دیگه قلبم طاقت غم و دوری نداره ... می دونم که هیچ وقت بنده ات رو تنها نمیذاری ولی ازت می خوام که نذاری نا امید بشم ... نذار ازت دور بشم ... بهت احتیاج دارم ... قلب کوچیکم پر از غم و غصه ست ... دلم داره از سینم میزنه بیرون ...

چرا دوست داشتنم رو باور نداری؟ بی محلی و بی تفاوتی خیلی سخته ...

دلم گرفته، دوباره هوای تو را داره

چشمهای خیسم، واسه دیدنت بی قراره

این راه دورم، خبر از دل من که نداره

آروم ندارم، یه نشونه میخوام واسه قلبم

جزء‌ این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم

امید و تلاش

تو زندگی تلاش و امید تنها چیزیه که واقعا بهش نیاز داریم ... مثل نفس کشیدن که برای زنده بودن بهش نیاز داریم ...

اگه خدا اجازه می داد که تو زندگیمون بدون مشکل باشیم، ضعیف بودیم و نمیتونستیم هیچ کاری کنیم ... ولی به خاطر قوی شدنمون مشکلات و سختیها رو تو مسیر زندگیمون قرار داده ... خدا هر کسی رو که بیشتر دوست داره سر راهش تو زندگی مشکلات زیادی میذاره که نیرومند تر بشه ... مثل مربی هایی که واسه شاگردهایی که دوسشون دارن تمرینهای سختری میذارن که آماده تر و موفق تر باشند ...

ما واسه زندگی به تلاش و امید احتیاج داریم ... امروز الهام برام آفلاین گذاشته بود و ازم پرسیده بود که هنوزم امیدواری؟ و گفته بود نمی تونه برگرده و دلیلشم نمی دونه ... چرا حرفهامو باور نداره؟ چرا فکر می کنه من نا امید میشم؟ ...

من این وبلاگو به خاطر احساساتم می نویسم، برای دلتنگیهام و تنهای هام ... نمی خوام با نوشتن الهامو برگردونم ... 

امشب می خوام برات ایمیل بنویسم و باهات حرف بزنم ...

هنوز یاد تو از یادم نمیره
چرا عشق از دل آدم نمیره
بنای خلقت آدم از عشقه
نمیره هرچی از یادم از عشقه

منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من

کمک کن باز بشکن دونه دونه
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
محبت کن در این آشفته حالی
نمونه مکتبم از عشق خالی

نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
تو این آشفتگی همیشه باشم
نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
تو این آشفتگی همیشه باشم

 

گله؟

 

امشب حالم بدجوری گرفته ست ، اصلا مخم کار نمیکنه ... نمی خوام کم بیارم ... ولی سخته طاقت آوردن ... دلم می خواد باهات تماس بگیرم و باهات حرف بزنم، می خوام صداتو بشنوم ... حرفهاتو بشنوم ... بگم که چقدر بهت احتیاج دارم ... بگم که چقدر دوست دارم ... نمیتونم فراموشت کنم حتی یه لحظه ... بهم می گفتی که اگه ببینم یکی واقعا دوسم داره و ... منم همه کار براش می کنم ... دوستت دارم ... باورم کن ... چرا نمیتونی حرفهامو باور کنی؟ احساست هنوز همون احساسه؟

 به خودم حق نمیدم ازت گله کنم، حق ندارم گله کنم  ... اگه حرفهام بوی گله می داد معذرت می خوام ... امشب حالم اصلا خوب نیست ...

آدمک

 

خیلی سخته که همه چی یه طرفه باشه

نوشتن ... حرف زدن ... فکر کردن ... دوست داشتن ...

نمیدونم ... میخونی ... فکر می کنی ...

آدمک آخر دنیاست بخند

مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو راعاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا یه سراب است بخند

آن خدای که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

عادت

 

فرق بین دوست داشتن و عادت چیه؟ ... عادت و عشق با هم فرق ندارند؟ ... بین عادت و عشق چقدر فاصله وجود داره؟ عادت یعنی دوست داشتن؟ یا دوست داشتن یه جور عادته؟

ما آدمها خیلی وقتها تو زندگیمون با عادت هامون زندگی می کنیم، بدون اینکه عاشق باشیم ،بدون اینکه دوست داشته باشیم و دوستمون داشته باشند، دلمون نمی خواد حقیقت رو ببینیم و مهمترین دلیل با هم بودنمون عادت میشه ... اگه عادات رو کنار بذاریم و این شک رو از خودمون دور کنیم که دوست داشتنمون با عادت فرق داره و عادت نیست زندگیمون شیرینتر و بهتر میشه ... مهمتر از همه اینه که خودمون عشق و دوست داشتنمون رو باور می کنیم ... ما باید به خودمون این فرصت رو بدیم که از شک و تردید در بیایم ... اون وقته که می تونیم معنی واقعی دوست داشتن و عشق رو بفهمیم ...

 ترک عادت موجب مرض است ولی فکر می کنم که مرض ترک عادت درمان داره و میشه درمانش کرد فقط باید صبر کنیم و به خودمون فرصت بدیم ...

حالا فهمیدم که دوست داشتن من با عادت خیلی فرق میکنه ، می خوام باز هم اعتراف کنم که خودم هم قبلا شک داشتم که عادته یا دوست داشتن ... دوستت دارم، بیشتر از همیشه ... خیلی وقته که ازت بی خبرم ... خیلی وقته که منتظرم ... انتظار خیلی سخته ... خیلی زیاد

عشق به شكل پرواز پرندست
عشق خواب يك آهوي روندست
من زائري تشنه زير باران
عشق چشمه آبي اما كشندست
من ميمرم از اين آب مسموم
اما اونكه از مرده عشق تا قيامت هر لحظه زندست
من ميميرم از اين آب مسموم
مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز پرندست
تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار
دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا كن اسممو از عمق شب از لب به ديوار
براي زنده بودن دليل آخرينم باش
منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من بيداريم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده...

اردلان سرفراز

یک


 

همیشه یک یک است!

شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد

اما بعضی اوقات می تواند  خیلی باشد.

یک نگاه ، یک دنیاه ، یک خاطره ، یک دوست، یک عشق . . .

 

بهت نیاز دارم

 

کاش میدونستی که چقدر بهت نیاز دارم ... امشب دلم می خواد همین جا باهات حرف بزنم ... می خوام بهت بگم که نمی خوام و نمیتونم حتی یک لحظه فراموشت کنم ... به اینکه آرزوم، سلامتی و شاد بودنته ... آرزومه که همیشه موفق باشی ... آرزومه که تو زندگیت هیج وقت مشکلی نداشته باشی... شاد باش ... مطمئن باش از شادیته که منم میتونم شاد باشم ...

 نمیدونم ... واقعا نمیدونم که الان احساس تو نسبت به من چیه ؟ ... نمیدونم ... ایکاش از دل هم خبر داشتیم ... انمیدونم گه نوشتن این وبلاگ نبود، چی کار می کردم ؟ وقتی مینویسم احساس می کنم که تو به حرفهام گوش میدی... ایکاش می تونستم جواب حرفهامم بشنوم ...

بهت حق می دم ... راجع به همه چی بهت حق می دم ...

امشب دلم بد جوری گریه می خواد ... خدا واسه هر چیزی درمانی گذاشته ... درمان یه دل گرفته و تنگ چیه؟

دوران کودکی

 

گفتی:

کودکی  دوران قشنگی بود

همه چیز بازی بود، یک بازیِ خیالی

خندیدم و گفتم: زیباییِ  بازی های کودکی به صداقت آن بود

تو آهسته گفتی: اما تقلب رمز بازی بود

من متعجب گفتم: نه، در کودکی تقلب نبود

و تو حق به جانب و آرام گفتی: برای بردن لازم بود

خوبِ من

وقتی در بزرگسالی

به شیوه ی خودت بازی کردی

و به خیال خودت بردی

من تازه فهمیدم

هر چه در کودکی خیالی بود

گریه هایِ کودکی اما واقعی بود.

 

نمیدونم چی بگم

 

ما آدما گاهی وقتها بودن همدیگه رو نمیبینیم ... حتما یه چیزی یا یه کسی رو باید از دست بدیم تا بفهمیم یه روزی بوده !؟... کاش میشد که همه حرفهایی که تو وجودمونه ... همه احساساتمون رو بتونیم بدون گفتن یا نوشتن انتقال بدیم ... آخه احساس رو که نمیشه با زبون گفت ... نمیشه نوشت

ما آدمها چه سرنوشتهای متفاوتی داریم چقدر تو این بازی سرنوشت آدم بالا و پایین داره . تو زندگی ما آدمها هر کدوم به نوعی مشکلات هست و اون مشکلات در هر شکلی که باشه، اما وجود داره .

نمیدونم چی بگم ... ولی منتظرم ... منتظر روزی که ...

مگه آدم تو زندگیش چند بار عاشق میشه ؟!...اصلا مگه میشه آدم حس و حال عاشقی رو ۲بار تجربه کنه ؟ ... مطمئن باشین که اگه فکر می کنین ۲ بار عاشق شدین یکیش عشق نبوده ...

آدم تو زندگیش یه بار طعم واقعیه عشق رو میچشه با همه ی سختی ها و مشکلاتش  . .

صبر

 

 

فردا ۳ تا کلاس دارم  ... صبح هم زود باید بیدار بشم ولی خوابم نمیاد ...

خیلی دلم برات تنگ شده ... نمی دونم چی بگم؟ از کجا بگم؟ فقط می تونم بگم خیلی سخته ... خیلی سخته ... ای کاش باورم می کردی ... کاش از دلم خبر داشتی ... از دلتنگیام ... واقعا بهت احتیاج دارم ... امشبم از اون شبهای سخته که دلم می خواد زود صبح بشه ... دیگه موبایلمو خیلی جاها جا میگذارم ... انگار اصلا بهش احتیاج ندارم ... ولی فقط به امید برگشتنته که دارم به زندگیم ادامه می دم ... هر روز تو خیالم ساعت ها باهات حرف می زنم ... هر کاری که می کنم انگار تو هم کنارمی ... چشمامو میبندم و ... دوست ندارم اذیت بشی ... دلم می خواد زندگیت آروم و بدون مشکل باشه ...

خدایا بهم صبر بده ... خدا جونم به هيچي فكر نميكنم ولي اشكم سرازير ميشه و دلم ميخواد برم يه جاي اروم و ساكت ساعتها بشينم و باهات درد دل كنم...
بنده ي خوبي نيستم...اينهمه بهم لطف ميكني...اينهمه نعمت بهم دادي و هر روز بيشتر بهم ميدي...ولي من چي؟؟ خدايا منو ببخش...

خدايا بهم توانايي مقابله با مشكلات و سختي ها رو بده...خدايا بهم ارامش بده...خدايا يه راهي بذار جلوي پام...خدايا ميخوام بنده ي خوبي باشم...  خدا جونم ؟

هیچ وقت

 

 صبح چهارشنبه ساعت ۲:۳۰ راه افتادیم ... حدودای ساعت ۵:۳۰ بود که رسیدیم طرفهای دلیجان و صبحونه کله پاچه خوردیم ... دوباره راه افتادیم ... با آب معدنی وضو گرفتم و کنار جاده من وسط راه نمازمو خوندم... تا به میمه رسیدیم اونجا یه ۲ ، ۳ ساعتی تو ماشین خوابیدیم ... ساعت ۹ بود که بیدار شدیم ولی من خیلی بد خوابیده بودم یعنی اصلا خوابم نمیبرد فقط چشمامو بسته بودم ، واسه همین اصلا حالو حوصله رانندگی نداشتم و دوستم نشست پشت فرمان و منم رفتم پشت و رو صندلی ها دراز کشیدمو باز چشمامو بستم ... ساعت ۱۰:۳۰ رسیدیم اصفهان و منتظر رفیق دوستم شدیم که اهل اصفهان بود ... بیچاره اون ۲ روز خیلی ادیت شد و همش باهامون میومد و مثل لیدرهای تور همه جا رو نشونمون داد ... اول از همه رفتیم ۳۳ پل و  پل خاجو و ... بعد از اونجا رفتیم منارجنبان و آخر سر هم رفتیم آتشگاه ... وقتی از کوه آتشگاه میومدیم پایین، هوا خیی بادی بود و گرد و خاک همه حا رو گرفته بود ... طرفهای ساعت ۳:۳۰ بود که واسه نهار رفتیم  رستوران آراخوان ، جا نبود و کلی منتظر شدیم که میز خالی بشه ولی اصلا غذاش جالب نبود ... بعد از ناهار رفتیم میدان نقش جهان و ... خیلی خسته بودیم و فقط می خواستم جایی باشه که راحت بخوابم ... رفتیم همون نزدیکیا ،اولین هتلی که تو مسیر بود هتل حکیم بود که اتاق خالی هم داشت و مدارک رو دادیم و ... رفیق دوستمو رسوندیمو و برگشتیم هتل ... ابته یه ۲ ساعتی طول کشید ... چون هر مسیری رو که میومدیم رو بسته بودن و همش باید از کوچه پس کوچه میرفتیم .. تو اتاق نیمه دوم بازی استقلال و الغرافه رو نگاه کردیمو و واسه شام هر چی دوست گفت بریم بیرون گفتم منو بیخیال که الان فقط میخوام بخوابمو اگه مبخوای تنها برو ... صبح که چه عرض کنم، ظهر ساعت ۱۱ بیدار شدمو دیدم که دوستم داره همش غر میزنه که اگه با تو بود نهار هم نمیخوردیم و گیر داد که بریم صبحونه ... که تا آماده بشیم و در بیایم بیرون وقت نهار شده بود ... بازم رفتیم نقش جهان و کلی چرخ زدیم و صنایع دستی و سوغاتی ها رو دیدیم ... رفتیم رستوران و موقع خوردن نهار بود که رفیق دوستم زنگ زد و گفت که نقش جهان منتظرن ... رفتیم باغ پرندگان و بعد دوباره برگشتیم نقش جهان واسه خرید  ...

ساعت ۱۰ بود که خداحافظی کردیم و راه افتادیم ... من خونه زنگ زدم که ببینم برنامه ۱۳ به در چیه ... آخه ممکن بود مهمون داشته باشیم ولی واسه اینکه هوا سرد بود و جالب نبود مهمونی کنسل شده بود ... به دوستم گفتم شیطونه میگه امشبو بریم کاشان و ۱۳ به در رو اونجا باشیم که اون هم گفت شیطونه بعضی وقتها پیشنهادهای خوبی میده ... ساعت ۱۲ بود که رسیدیم کاشان و با  بنر های ستاد اسکان ،  رسیدیم به ستاد و تصمیم گرفتیم که شب رو تو چادرهای اسکان نوروزی بخوابیم ... خیلی بیشتر از هتل چسبید ... یه نقشه راهنما هم گرفتیم و با برنامه ریزی تا عصر اکثر جاهای تاریخی رو رفتیم ( حمام تاریخی و باغ فین و خانه طباطبایی و آب انبار و ...) . عصر هم رفتیم روستای ابیانه که به عروس روستا های ایران معروفه، خیلی جالب بود و خیلی هم خوش گذشت ... ساعت ۱۰ بود که از کاشان راه افتادیم و ساعت ۲ رسیدیم خونه ... ولی دیشب خیلی خسته بودم  . فقط تونستم یه سر کوتاه به وبلاگ بزنم ...

 همش به یادت بودم و صد بار بیشتر sms امسالتو خوندم و همش برام تازگی داشت و انگار که همین الان فرستادی ... کلی آهنگ گوش دادمو با هر آهنگ کنارم احساست میکردم ... آهنگهایی که خیلی از ترانه هاش حرفهای دلم بود ... نمیدونم چی بگم ... نمی خوام از گذشته حرفی بزنم و می خوام که گذشته رو فراموش کنم ... ولی تو گذشتم نیستی ... تو تمام زندگیمی ... پس هیچ وقت فراموشت نمی کنم ... هیچ وقت ... 

خوب من

گاهی آرزو می کنم

کاش عشق آدمها هم

شبیه درخت های خرمالو بود

که در پاییز برگهایشان

را از دست می دهند

اما عشقشان به بار می نشیند

و زیبایی می آفریند

(لیلا خراسانی فر )

شرمنده

سلام

شرمنده ۳ روز نبودم ... مسافرت بودم ... هر چند برای هر شب نوشتم ولی اینترنت نداشتم ... فردا همه اشو تکمیل میکنم ....همین الان رسیدم ... خیلی خیلی خسته ام ... دلم خیلی خیلی تنگ شده بود ... معذرت اگه اومدی و مطلب جدید ننوشته بودم ... دوست دارم

 پرسیدی :

پس چطور آدم برفی که تو ساخته ای هنوز آب نشده

اما از آدم برفی من هیچ چیزی نمانده؟

من در سکوت نگاهت کردم

آخر خوب من

آدم برفی من قلب داشت

و هنوز امیدوار بود ...

 

عجب صبری خدا دارد

 

 خدایا ... دلم یه دنیا گرفته ...

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ،همان یک لحظه اول

که اول ظلم میدیدم از این مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعرهء مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان

دیگری پوشیده از صد جامهء رنگین

زمین را ،آسمان را واژگون مستانه میکردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ،نه طاعت میپذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحهء صد دانه میکردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم ، برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی

تا که میدیدم عزیز نابجایی

ناز بر یک ناروا گردیده، خواری میفروشد

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که میدیدم مشوش عارف و عامی

ز برق فتنهء این علم عالم سوز مردم کش

بجز اندیشهء عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه میکردم

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم ؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من بجای او ، چو او بودم،

یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم؟

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

 

معینی کرمانشاهی

نگاه خدا

 

خیلی سخته ... امشب دلم می خواست کلی حرف بزنم ولی انگار یکی داره خفه ام می کنه ... نفس کشیدن هم برام سخته امشب ... حالم امشب خیلی عجیبه ... حتی حرف زدن با خدا هم مثل شبهای قبل آرومم نکرد ...بدترین دلتنگی میدونی چیه : کسی را احساس کنی ولی کنارش نباشی...

خدایا خیی دلم می خواد زود صبح بشه ... احساس میکنم امشب خیلی شب سختیه ... برام دعا کن ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

نسیم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست ، تنها به نگاه او می سپارمت

مسخ

 
 نه غار كهف ،
نه خواب قرون ، چه مي بينم ؟
به چشم هم زدني ، روزگار برگشته است
به قول پير سمرقند
” همه زمانه دگر گشته است “

ادامه نوشته

میمیرم برات

 

امروز سرم خیلی درد میکرد... نتونتستم برم شرکت ... بعد از ظهر هم خوابیدم ولی بدتر شد... شب یه کوچولو در اومدم بیرون و چرخ زدم ... همش داشتم آهنگ واست میمیرم از گروه سون رو گوش میکرم، هوا هم یه نمه بارونی بود... صد بار بیشتر sms  دیروز رو خوندم ... نمیتونم بگم چقدر خوشحال بودم که هنوز کاملا فراموش نشدم چقدر سر نماز خدا رو شکر کردم و ازش تشکر کردم ... یه حس جدیدی دارم ... یه احساس خیلی خوب، احساسم نسبت به خیلی چیزا عوض شده ... شبیه آدمهایی که از یه نفر خوششون می آد ولی نتونستند منظورشونو بگن و همش دنبال فرصت هستند ولی ... حالا بعدا بیشتر دربارش مینویسم ... خوابم نمیاد ولی سر درد اذیتم میکنه میرم دراز بکشم ... شب به خیر ...

میمیرم برات

سد این نگاه و بشکن
فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه
این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه
حتی واسه ی یه لحظه
می میرم بی تو
خوندن من یه بهانه ست
یه سرود عاشقانه ست
من برات ترانه می گم تا بدونی که باهاتم
تو خودت دلیل بودنم
بی تو شب سحر نمی شه
می میرم بی تو
من عشقت رو به همه دنیا نمی دم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو می مونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست می میرم
جواب دنیا رو می دم
با تو می مونم واسه همیشه
من عشقت رو به همه دنیا نمی دم

همراهی خدا

 

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک.

امروز بعد از نماز داشتم قرآن میخوندم(امسال شروع کردم و هر روز چند صفحه معنی فارسیشو میخونم)که برام sms اومد ... اولش فکر کردم که از زبانسله(zabancell) عضو شدم و هر روز برام یک جمله انگلیسی می فرسته ... واسه همین بی تفاوت بعد از تموم کردن کارم نگاهش هم نکردم ... آماده شدم که برم شرکت، گوشیو از شارژ در آوردم و ... باورم نمیشد از طرف الهام بود ... ولی نصفه، یعنی فقط چند کلمه آخرش ... همینطوری که تو شوک بودم sms کاملش اومد ... تبریک سال نو بود و اینکه وبلاگمو می خونه و بهم گفته بود که اگه بتونم باهات باشم خودم خبرت می کنم ... منم جواب تبریکشو دادم و سعی کردم چیز اضافه توش کم بنویسم ... خیلی خوشحال شدم ... مخصوصا واسه اینکه هنوز فراموشم نکرده ... خدایا شکرت ... شکر به خاطر همه چی ... منم اصلا و ابدن دلم نمیخواد گذشته تکرار بشه و واقعا میگم، گذشته رو نمیخوام ... از گذشته فقط می خوام به خود الهام فکر کنم، نه به خاطرات ... این اتفاقا خیلی تو زندگیم تاثیر گذاشته ... مطمئنم که تاثیرش مثبت بوده و اینو دارم با تمام وجودم حس میکنم ... واقعا دارم اینو لمس میکنم که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است ... خدایا شکرت ... ممنونم ازت .... خیلی فرق هست بین دوست داشتن واقعی و اینکه فقط فکر کنی که دوست داری و سعی کنی نقش کسایی که دوست دارن رو بازی کنی ... وقتی آدم از اعماق وجودش این حس رو تجربه میکنه به این نتیجه می رسه که دنیا یه شکل دیگه هستش ... قشنگه ... زیباست ... چون تازه دنیاشو پیدا کرده و الکی نمیگه دنیامی ... عمرمی ... عشقمی ... لازم نیست بگرده تو کتابها و نوشته ها ببینه که چه رفتاری رفتار عاشقونه و با احساسه ... مسخرست نه؟ باورتون میشه که من خیلی ها رو دیدم که اینجوری هستن؟ خودم هم یکی از اون آدمها بودم ...

دوست دارم .... از خدا می خوام که بهترین ها برای تو باشه ... آرزومه که به تمام آرزوهات برسی ...

آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد، به یاد من باش که من همیشه به یاد تو هستم. (سوره ی بقره، آیه‌ی 152)

برف در بهار

از دیشب تا به امروز فقط به این فکر میکردم که امروز چی بنویسم ... چی بگم... احساس میکنم روزا تند تند میگذرن ... طبق قولی که بهت دادم نمیخوام با زنگ و sms آرامشتو به هم بزنم ... به خدا دلم، طاقتشو داره از دست میده ... نه که کم آورده باشه ... نه .. منظورم این نیست ... از اینکه ازت بیخبر باشه ... از اینکه نتونه حرفاشو مستقیم بهت بزنه و جواب بگیره ... میدونم که اگه احساست عوض میشد و دلت راضی میشد خودت خبرم میکردی، اما دلم ... دلم این چیزا رو نمیفهمه ...هر روز صبح که بیدار میشم تا شب که بخوابم داره وسوسم میکنه که زنگ بزنم ... sms بدم... امشبم دلم بد جوری گرفته، بیرون داره برف می آد، همه جا سفید شده مثل زمستون...

 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای برفی

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

(هوای برفی تو شعر اصلی هوای بارانی بود که بدون اجازه شاعرش عوضش کردم)

خیال

 

بذار خیال کنم دوسم داری، و از این خیال شبها تا سپیدی روز با ستاره ها باشم.

 

اشتباه


همه ما انسانها در یک چیز همانند هم هستیم. چنانچه  موقعیت اجتماعی ،  ظاهر ... نادیده بگیریم ، همگی ما در یک چیز سهیم هستیم ، که همان نقصان است. هیچ کس کامل نیست .پس هیچ دوستی ای بی عیب نخواهد بود ...  همه در درون خود تزلزل ، ضعف و چیزهایی را که در مورد خود دوست ندارند ، احساس کرده اند... همه ما گناهکاریم و اشتباه داشتیم و هیچ کس نمیتونه بگه که صد در صد دیگه اشتباه نمیکنه ... اشتباه هم جزئی از زندگی ما آدماست ... جز خدا هیشکی کامل نیست ...
امشب اصلا تمرکز ندارم ... نمیتونم فکرمو متمرکز کنم ... امروز به زور خودمو نگه داشتم و sms ندادم ، ولی نمیدونم چقدر میتونم خودمو نگه دارم ... امسال اصلا وبلاگمو نخوندی؟ خیلی دلتنگتم ... خیلی ...تو برام بسیار با ارزشی و خیلی دوستت دارم ...
 
در نهان به آنانی دل می بندیم
که دوستمان ندارند ؛
در آشکار از آنانی که دوستمان دارند
غافلیم و شاید این است دلیل تنهایی مان.
دکتر  شهید علی شریعتی

اعتراف

 

امروز بعد از خوندن  نظر یکی از دوستهای خوبم که برای اولین بار مطالب وبلاگم  رو خونده بود، خیلی فکر کردم ... به گذشته، الان ... اتفاقهایی که افتاد ... میخوام اعتراف کنم  ... اعتراف میکنم که احساسی  که الان دارم، شیرینتر و دوست داشتنی تر از احساسهای قبلمه ... احساسهایی که فکر میکردم خیلی قویه ... اون روزهایی که فکر میکردم الهامو خیلی دوستش دارم و دارم خیلی کارها برای رابطمون میکنم ولی الان ... به خدا قسم احساسی که الان دارم رو به دنیا نمیدم ... تازه دارم میفهمم که دوست داشتن یعنی چی؟ عشق یعنی چی؟ عاشق کیه ؟ معشوق کیه ؟ ... فکر میکردم خیلی به یاد الهامم ... خیلی به فکرشم و ... ولی احساسی که الان باهامه خیلی نیرومند تره ... همیشه خدا رو شکر می کردم که الهام با منه ... می خواستم به خودم بقبولونم که اگه میرم سمت خدا ، برای  تشکر از خدا برای دادن الهام به منه ولی نمیتونستم درکش کنم ... شاید فقط می خواست ادا در بیارم ... ولی حالا با تمام وجودم میتونم درک کنم ...
زندگیم خیلی شیرینه ... خیلی ... چون دیگه هیچ و پوچ دنیا برام خیلی کم رنگ شده ... کوه سختی ها و مشکلات برام یه راهه همواره ... آدمهای دورو برم با هر ظاهر و لعابی نمیتونن روم حتی یه ذره اثر بذارن، با این عشقی که تو دلم دارم به خودم اجازه ورود هیچ عشق دیگه ای رو نمیدم ... هر طرفو که نگاه میکنم خدا رو می بینم و الهامو ... یعنی الهام کسی بوده که من رو وصل کرده به خدا ... مطمئنم که قرار بوده که اینجوری وصل بشم به خدا و اگه  خدا بخواد حتما منو وصل میکنه به الهام ...ممنونم به خاطر همه چی ... 

گریه

 

بارخدایا با آن که خوب می دانی هجران معشوق با جان عاشق من چه کرده است اما تو را به اندازره بزرگی داغ هجران بر سینه، شکر می گویم که عشق را  آفریدی و بر این بنده کوچکترینت منت عاشق شدن را ارزانی داشتی.

بار الها از تو می خواهم که هر چه جز عشق در وجود من است محو گردانی و سراسر وجودم را در آتش عشق بسوزانی.

بار خدایا نعمت دیدار یار بس بزرگ است.  یک لحظه دیدن تاب زلف یار با هزار هزار بهشت برابری  کند. ولی صبر بر هجران نیز به همان اندازه که جانکاه است زیباست. طاقتم ده که این همه زیبایی را درک کنم و دل در آتش سوز یار سوخته نگه دارم.

خدایا ... دلم براش تنگ شده ... امشب دلم فقط گریه می خواد ... دلتنگمو فقط تو میدونی، خواهش میکنم کمکم کن ... دیگه طاقت ندارم ...

حيف كه مانده پيش من خاطراه ات، بجاي تو

 

امروز بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم، بیشتر از اینکه تو تنهایی دلم بگیره ، تو شلوغی و جمع دلم میگیره ...  میدونم همه چی دست خداست، سرنوشت همه آدما دست خداست، نه اینکه از اول سرنوشتو مشخص کرده و ما فقط مثل بازیگرا باید نقشمون رو بازی کنیم ... نه ... نه به نظر من خدا به نسبت لیاقتمون به ما میده و از ما میگیره ... امشب دلم بدجوری برات تنگ شده ... دو سه شبه که همش خوابهای بد میبینم و صبح صدقه میدم ... کلی مواظب خودت باش ... خیلی خیلی خیلی ...

خسته تر از صداي من، گريه بي صداي تو
حيف كه مانده پيش من، خاطراه ات بجاي تو

رفتي و آشناي تو، بي تو غريب ماند و بس
قلب شكسته اش ولي، پاك و نجيب ماند و بس

طعنه به ماجرا بزن، اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره كن، دل به ستاره ها بزن

تكيه به شانه ام بده، دل به ترانه ام بده
راوي آوراه گي ام، راه به خانه ام بده

خسته تر از صداي من، گريه بي صداي تو
حيف كه مانده پيش من خاطراه ات، بجاي تو

يكسره فتح مي شود، با تو اگر خطر كنم
سايه عشق مي شوم، با تو اگر سفر كنم

شب شكن صد آينه، با شب من چه مي كني؟
اين همه نور داري و ، صحبت سايه مي كني

وقت غروب آرزو، بُهت مرا نظاره كن
با تو طلوع مي كنم، ول وله ي دوباره كن

بي تو چه فرق مي كند، زنده و مرده بودنم
كاش خجل نباشم از، زخم نخورده بودنم

خسته تر از صداي من، گريه بي صداي تو
حيف كه مانده پيش من، خاطراه ات بجاي تو

رفتي و آشناي تو، بي تو غريب ماند و بس
قلب شكسته اش ولي، پاك و نجيب ماند و بس

تبریک سال نو

 

دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن مبارک.با تمام وجودم دوست دارم ...